شاه انوشیروان به موسم دی رفت بیرون ز شهر بهر شکار
در سـر راه دیـد مـزرعه ای که در آن بود مـردم بسیار
اندر آن دشت پیرمردی دید که گذشته است عمر او ز ِنَود
دانهٴ جوز در زمین می کاشت کـه به فصل بهـار سبز شـود
گفت کسری ٰبه پیرمردحریص که چرا حرص می زنی چندین
پایهای تـو بر لب گـور است توکنون جوز می کنی به زمین
جوز ده سال عمر می خواهد کـه قوی گردد و به بـار آیـد
توکه بعد ازدو روزخواهی مرد کردکان کشتنت چکار آید؟
مرددهقان به شاه کسری گفت مـردم ازکاشتن زیـان نبرند
دگـران کاشتند و ما خوردیم مـا بکاریم و دیگـران بخورند
ملک الشعرای بهـار
جوز = گردو

دانهٴ جوز

more persian poetry